کشف محمد بن عبدالوهاب توسط عامل وزارت مستعمرات


همفر ابتدا به تركیه رفت، زبان تركی و عربی و تفسیر قرآن و احكام را آموخت و سپس به عراق رفته و خود را یك مسلمان ترك معرفی نمود. وی می نویسد: در هنگام اقامت در بصره، در محفلی با جوانی سنیّ آشنا شدم كه بسیار جاه طلب و نیز عصبی مزاج بود. وی با زبانهای تركی و فارسی نیز آشنایی داشت و در لباس طلاب علوم دینی بود. نام وی محمدبن عبدالوهاب بود. وی به تمام معنی آزاداندیش بود و هیچ گونه تعصبی در سنّی گری و شیعی گری نداشت. وی به مذاهب اربعة اهل سنتّ نیز چندان پایبند نبود و می گفت: آنچه در قرآن آمده ما را كفایت است. روزی میان او و یكی از علمای شیعی به نام شیخ جواد كه از شهر قم آمده بود بحث تندی در گرفت. شیخ جواد از وی پرسید: اگر تو در اسلام مطالعة كافی داری، چرا علی(ع) را مانند شیعه ارج نمی نهی؟ او پاسخ داد: زیرا سخن علی و دیگر صحابه برای من حجت نیست. من تنها به كتاب و سنتّ اعتقاد دارم. شیخ گفت: مگر پیامبر(ص) نفرموده: من شهر علم هستم و علی باب آن است؟ پس ایشان بین علی(ع) و دیگر صحابه فرق نهاده است. ابن عبدالوهاب گفت: اگر چنین است پس پیامبر باید می گفت: برای شما كتاب و علی بن ابی طالب را باقی نهادم؟ شیخ پاسخ داد: آری چنین فرموده، آنجا كه می گوید: برای شما كتاب و عترتم را باقی نهادم، و علی(ع) بزرگ عترت اوست .
ابن عبدالوهاب این حدیث را انكار كرد اما شیخ قمی بر پایة مدارك كافی انتساب آن را به پیامبر ثابت نمود. ابن عبدالوهاب ناگزیر خاموش شد، اما پس از مدتی به شیخ اعتراض كرد: اگر پیامبر تنها قرآن و خاندانش را برای ما باقی نهاده، پس تكلیف سنتّ چیست؟
شیخ پاسخ داد: سنّت همان شرح و تفسیر كتاب خداست و اضافه بر آن چیزی نیست. پیامبر(ص) فرموده: كتاب خدا و خاندانم. یعنی
كتاب خدا با شرح و تفسیر آن كه سنتّ نامیده می شود. پس موردی برای تكرار سنتّ باقی نمی ماند... پس از وفات رسول خدا(ص) امت به شرح و تفسیر آیات و احكام قرآن نیاز مبرم داشت زیرا طالب انطباق احكام با شرایط زندگی خود بود، از این رو پیامبر(ص) با علم قبلی، امت را به كتاب خدا به عنوان اصل ثابت و به عترت به عنوان مفسران و شارحان آن حوالت داده است.
من كه شاهد این بحث ها بوده و از شنیدن آن لذت می بردم، آنچه را به دنبالش بودم در ابن عبدالوهاب یافتم زیرا عدم پایبندی او به اصول و قوانین مذهبی و غرور و خودپسندی و مهمتر از همه بدعتگرایی و استقلال نظرش از جماعت مسلمانان از مهمترین صفاتی بود كه ما برای تحقق هدفمان بدان نیاز داشتیم. باب دوستی را با وی باز كرده و از او تمجید بسیار كردم. من میان خود و او ارتباطی استوار برقرار ساخته و همواره به وی می گفتم: من فكر می كنم كه تو تنها نجات دهنده ای هستی كه می توانی اسلام را از این پرتگاه نجات بخشی. به اتفاق تصمیم گرفتیم كه تفسیر قرآن را، نه در پرتو فهم صحابه و علما، بلكه در پرتو اندیشه های مخصوص خودمان مورد بحث قرار دهیم. 
روزی در باب ازدواج موقت بحث كردیم. وی به متعه اعتقاد نداشت. اما پس از مدتی بحث و استدلال بالاخره متقاعد شد كه ازدواج موقت جایز است. من كه قصد داشتم ترس از انجام كارهای مخالف اعتقادات مسلمانان همفكر او را در وی از میان ببرم، با این موافقت وی فرصت را مغتنم شمرده و فوراً به دیدار یكی از روسپیان مسیحیِ در خدمت وزارت مستعمرات كه برای ترویج فساد در میان جوانان مسلمان در آنجا حضور داشت شتافتم. من و شیخ صیغة عقد را با آن زن كه نامش را صفیه نهاده بودم برای مدت یك هفته جاری كردیم و شیخ یك سكة طلا مهر او كرد. من از خارج و صفیه از داخل برای توجیه شیخ تلاش می كردیم. پس از آن كه صفیه هرچه می خواست از شیخ گرفت و شیخ نیز شیرینی مخالفت با فرامین شرعی مذهب خود را در پوشش استقلال رأی و آزاد اندیشی چشید، در سومین روز از متعه یك گفتگوی طولانی در مورد عدم حرمت شراب با او انجام دادم. هر چه با آیات قرآن و روایات استدلال كرد رد نموده و سرانجام گفتم: اگر شرابخواری معاویه و یزید و دیگر خلفای اموی و عباسی را درست بدانیم، چگونه باشد كه این پیشوایان دینی همگی در گمراهی باشند؟ آنها كه كتاب خدا و سنّت پیامبر را بهتر از تو می فهمیدند از این به ظاهر نهیِ قرآنی، معنی تحریم برداشت نمی كردند بلكه آن را معنای كراهت می دانستند. در كتابهای مقدس یهودیان و مسیحیان نیز شراب مباح دانسته شده است. چگونه ممكن است كه شراب در یك دین الهی مباح و در دین دیگر حرام باشد؟ راویان می گویند كه عمر بن خطاب تا هنگام نزول آیة < از آن دست نمی كشید ؟ > شراب می خورد. ابن عبدالوهاب نیز در تأیید سخن من گفت: برخی روایات گویای آن است كه خلیفة دوم حالت مست كنندگی شراب را با رقیق كردن آن با آب از بین می برد و آن را می نوشید و می گفت: اگر مست كننده باشد حرام است اما اگر باعث مستی نشود نه  شیخ در توجیه این نظر، برداشت عمر را از مدلول آیه درست می دانست زیرا آیه می گوید : < شیطان بر آن است كه با شراب و قمار میان شما كینه و دشمنی افكند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد > اگر شراب مستی نبخشد، این نتایج ناپسند بر آن مترتبّ نخواهد بود و بدین ترتیب شرابی كه مستی نیاورد حرام نیست! 
صفیه را از آنچه گذشته بود آگاه كردم و از او خواستم تا به شیخ شرابی بسیار بنوشاند. وی چنین كرد و پس از آن به من خبر داد كه
شیخ شراب را تا به آخر نوشید و عربده كشید و سپس بارها با من نزدیكی كرد. فردای آن روز من آثار ضعف و ناتوانی را در او دیدم. بدین ترتیب من و صفیه به طور كامل بر شیخ چیره شده بودیم. چه زیبا بود این سخن طلایی وزیر مستعمرات كه هنگام خداحافظی به من گفته بود كه : < ما اسپانیا را با زنا و شراب از مسلمانان باز پس گرفتیم و باید بكوشیم كه دیگر كشورها را نیز با همین دو نیروی بزرگ از چنگ ایشان خارج نماییم > 
در ادامة بحث های دینی با شیخ، روزی به وی گفتم قرآن می گوید : < اگر روزه بگیرید برایتان بهتر است > و نمی گوید: روزه بر شما واجب است، بنابر این روزه در اسلام مستحب است نه واجب! شیخ برآشفت و گفت: تو می خواهی مرا از دین خارج سازی! به او گفتم: ای محمد، دین جز صفای دل، سلامت جان و تعادل روان چیز دیگری نیست. خداوند در آیة 99 سورة حجر می گوید : < و پروردگارت عبادت نمای تا به یقین برسی > یعنی هنگامی كه به یقین رسیدی دیگر نیازی به عباداتی چون روزه و... نداری ! بار دیگر به او گفتم: نماز نیز واجب نیست. او گفت: نه بلكه نماز واجب است. گفتم خداوند می گوید < نماز را به یاد من بر پا دار ... > منظور از نماز به یاد خداوند متعال بودن است. شیخ گفت: بله، شنیده ام، چرا كه برخی علما در وقت نماز به جای خواندن نماز به یاد خداوند مشغول می شوند از این سخن بسیار شادمان شدم و بر این نظر پافشاری بسیار كردم و اطمینان حاصل نمودم كه وی آن را پذیرفته است. پس از آن مشاهده می كردم كه او جدیت سابق را در نماز نداشته و گهگاه آن را ترك می كند به ویژه نماز صبح كه بیشتر آن را ترك می كرد. ما بیشتر شبها را تا نیمه وقت بیدار بودیم و او سپیده دم از برخاستن برای نماز صبح ناتوان بود. و بدینسان من به تدریج رخت ایمان را از تن وی بیرون آوردم... از این تاریخ هدف من القای اندیشة رهبری در شخصیت شیخ بود. می خواستم بكوشم تا با رسوخ در روح وی، راه سومی جز شیعه و سنیّ را برای ادارة امور مسلمین بدو پیشنهاد نمایم. این پیشنهاد را با دل و جان پذیرفت زیرا این نظر با غرور و آزاد اندیشی او سازگار بود... من با شیخ عقد اخوت بسته و نیز با كمك صفیه كه پس از پایان آن هفته با ازدواجهای موقت جدید، پیوندش را با او ادامه داده بود توانستم مهار شیخ را به طور كامل در دست بگیرم. یك بار به دروغ خوابی برای او ساختم. به او گفتم: دیشب پیامبر را در خواب دیدم (او را چنان وصف كردم كه بر منبرها از وعاظ شنیده بودم). گرداگرد او را علما و بزرگان فرا گرفته بودند. ناگهان تو وارد مجلس شدی در حالی كه از چهره ات نوری می درخشید. هنگامی كه نزدیك پیامبر شدی، او به احترام تو برخاست و پیشانیت را بوسید و گفت: ای محمد بن عبدالوهاب، تو همنام من و وارث علم من و جانشین من در امور دین و دنیای مسلمانان هستی! تو گفتی: ای پیامبر خدا، من از بیان علم خود برای مردم بیمناك هستم. پیامبر گفت: نترس كه تو برتر از آن هستی كه می پنداری! شیخ چون این خواب را شنید از شادی گویی به پرواز در آمد. بارها از من پرسید: آیا رؤیاهای تو صادقه است؟هر بار كه می پرسید به او می گفتم: مطمئن باش. فكر می كنم او از همان لحظة بازگو كردن خواب، تصمیم جدی برای اعلام مذهب جدیدش را اتخاذ نمود.
در این روزها از لندن دستور رسید كه راهی كربلا و نجف شوم... از بغداد به حلهّ رفتم و از حلهّ راهی نجف شدم. در جمع مردان دینی
شیعه وارد شدم و سر كلاس درسشان رفتم. با آنها رفت و آمد نمودم و از پاكی جانشان و از توان علمی آنان بسیار شگفت زده شدم.
اما زمانی طولانی بر آنها گذشته بود بدون این كه به نوسازی اوضاع خود بیاندیشند. به یكی از آنان گفتم: آیا نباید بنیان ستم را بركَنید چنان كه پیامبر اسلام بركند؟ گفت: پیامبر(ص) با پشتیبانی خدا چنین كرد. گفتم خداوند می گوید : < اگر خدا را یاری كنید شما را یاری خواهد كرد > اگر شما هم با شمشیر در مقابل خلیفة سنّی برخیزید، خداوند از شما حمایت خواهد كرد . در سفر به عراق خیالم آسوده شد. اوضاع و احوال نشانگر آن بود كه حكومت به پایان راه رسیده است. استاندارِ فرستادة اسلامبول فرد نادان و
خودسری است كه هر چه می خواهد می كند گویی مردم بردگان او هستند. مردم همگی از او ناخشنودند، به ویژه شیعیان، به دلیل
آن كه آزادی شان را سلب كرده و به آنان اهمیت نمی دهد، اهل سنّت نیز از آن جهت كه بزرگان و نوادگان پیامبر را نزدیك خود دارند و خود را سزاوارتر از یك حاكم ترك برای خلافت می دانند. كشور ویران است و مردم در تباهی و درماندگی به سر می برند.
 راهها ناامن است. عشایر مشغول جنگ و ستیز با یكدیگر هستند بی سوادی و نادانی به طور شگفت آوری فراگیر است و مرا به یاد
روزهای تسلط كلیسا بر كشورمان می اندازد. به جز مردان دینی در كربلا و نجف، از هر هزار نفر یكی خواندن و نوشتن نمی داند. اقتصاد از هم پاشیده است و مردم در فقر و بدبختی به سر می برند. نظام ناپایدار است و هرج و مرج همه جا را فرا گرفته است. اعتماد بین حكومت و مردم سلب شده است و هیچ همكاری بین آنها وجود ندارد. عالمان دین در امور مذهبی غوطه ور و از زندگی دنیا دورند. دشت ها بیشتر بیابان و بدون كشت و كار است. دو رود دجله و فرات از زمینهایشان می گذرند و گویی نزد آنان میهمانند تا به دریا بریزند. و اوضاع از هم پاشیدة دیگر نیز به همین ترتیب است. در آنجا گزارش طولانی مشاهداتم را در نجف و كربلا و بغداد و حلّه و آن چه در مسیر این شهرها بود نوشتم. یك گزارش یكصد صفحه ای شد. آن را به نمایندة وزارت در بغداد سپردم و در انتظار دستور وزارت بودم كه آیا به لندن باز گردم یا در عراق بمانم... به هنگام ترك بصره و سفر به كربلا و نجف، از سرنوشت شیخ بسیار نگران بودم. می ترسیدم راهی را كه برایش مشخص كرده بودم رها كند زیرا او رنگ به رنگ و تندخو بود و من می ترسیدم كاخ آرزوهایم ویران شود. هنگامی كه می خواستم او را ترك كنم در اندیشة سفر به اسلامبول بود تا به اوضاع آنجا آشنا شود، اما من به سختی با این كار مخالفت كردم و گفتم: اگر در آنجا چیزی بگویی، تو را كافر شمرده و كشته می شوی. آری اگر در آنجا برخی علمای دینی را می دید ممكن بود كژی های وی را راست كرده و او را به اهل سنتّ بازگردانند و امیدهای من نقش بر آب شود. شیخ نمی خواست در بصره بماند، بنابر این به او پیشنهاد كردم كه به اصفهان یا شیراز برود. مردم این دو شهر زیبا شیعه بودند و نمی توانستند وی را تحت تأثیر قرار دهند. به هنگام وداع با شیخ به او گفتم: آیا به تقیه باور داری؟ گفت: آری. به او گفتم: از شیعه تقیه كن و مگو كه از اهل سنّتی مبادا كه در مصیبت افتی. از كشور آنها و علمایشان سود ببر و آداب و رسومشان را بشناس كه برای زندگی آینده ات بسیار مفید خواهد بود... 




نوشته شده در تاریخ شنبه 1 شهریور 1393    | توسط: 313 rahro    | طبقه بندی: وهابیت،     |
نظر دهید()